تبليغاتX
Midnight Boy

Midnight Boy

پسرک نیمه شب ...

به آرامی آغاز به مردن ميكنی - November 17, 2009

به آرامی آغاز به مردن مي كنی 
اگر سفر نكنی، 
اگر كتابی نخوانی، 
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، 
اگر از خودت قدردانی نكنی. 



به آرامی آغاز به مردن مي كنی 
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی، 
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند. 



به آرامي آغاز به مردن مي كنی 
اگر برده ی عادات خود شوی، 
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی … 
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی 
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی، 
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی. 



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی 
اگر از شور و حرارت، 
از احساسات سركش، 
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند، 
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند، 
دوری كنی . .. .، 



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی 
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی، 
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، 
اگر ورای روياها نروی، 
اگر به خودت اجازه ندهی 
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات 
ورای مصلحت انديشی بروی . . . 

امروز زندگی را آغاز كن! 
امروز مخاطره كن! 
امروز كاری كن! 
نگذار كه به آرامی بميری! 
شادی را فراموش نكن! 

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو" 


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط آرین   | 

بازی ...

پسرک

نزدیک

نزدیکتر

آرام

ترس

تپش

ترس

لذت

لذت

تپش

محو

لذت

سکوت

خواب آلود

خسته

بیزار

ترس

تکرار

سکوت بی معنی

تنهایی

خیانت


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

Notebook

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

Corner of my room

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط آرین   | 

! My love

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

Walking alone

پسرک تنها قدم میزد ...

 

خرده غم هایش پشت سرش روی پیاده رو قل می خورد ...

 

دستانش قفل شده بود ...

 

خط های پیراهنش دیوار ها را می شناختند و کلاه روی سرش فکر او را می خواند !

 

شلوار پاره اش زمین را لمس می کرد ...

 

از روی الوار ها پرید ...

 

سه پله آمد پایین و روی چهارمی نشست ...

 

آب تا لب پله پنجم آمده بود ...

 

روی پله ایستاد و با چاقو چیزی نوشت ...

 

?Where is philosophy of empty without hope

?When from darkness and despair, come light and white



+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 6:4 قبل از ظهر  توسط آرین   | 

Midnight Boy 9

 

از لای کتاب ها یک لحظه نوری دید ، به سرعت به طرفشان دوید و از بقل قفسه را کشید. تمام کتاب ها از سقف تا زمین ریختند. نفس نفس زنان چوب بیسبال را از روی دیوار برداشت و شیشه پنجره را خرد کرد...

دوید و سرش را روی زانویش گذاشت و گفت : نفس بکش ...



+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط آرین   | 

دلقک


بدون طناب و توپ و کلاه و دماغ قرمز ، روبروی زن پشت میز توی یک رستوران نشسته و به خودش می گوید : " نباید بفهمه من یه دلقکم. "

دستش را به طرف صورتش می برد تا مطمئن شود آن دماغ روی صورتش نیست

...

گفت : مسخره بازی در بیاری و کسی را بخندانی پدرت را در می آورم
مثل بقیه میروی بالای چهار پایه و منتظر می شوی تا طناب را بیاندازند دور گردنت

جواد سعیدی پور



 
+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

یه چیز دیگه ...


پسرک بچه که بود می خواست پرفسر شود ...

بزرگتر که شد خودش را کشت !




Text by : Me
 
+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

یکی از نامه های باهال من !

سلام پسرک نیمه شب
خوبی پسرک نیمه شب؟
چطوری پسرک نیمه شب ؟
امیدوارم خوب باشی پسرک نیمه شب.
ما که خوب نیستیم پسرک نیمه شب.
رفتیو راحت شدی پسرک نیمه شب.
ما موندیمو راحت نشدیم پسرک نیمه شب.
تموم شد پسرک نیمه شب.
زود بود پسرک نیمه شب؟
تعجب کردی پسرک نیمه شب؟
می دونم تعجب نکردی پسرک نیمه شب؟
شوخی کردم پسرک نیمه شب.
گریه نکن پسرک نیمه شب.
حالا اصلا چیو شوخی کردم پسرک نیمه شب.
من که نفهمیدم پسرک نیمه شب.
تو رو نمیدونم پسرک نیمه شب.
ولی یه چیزو می دونم پسرک نیمه شب.
اِاِ یادم رفت پسرک نیمه شب.
خب خسته شدم پسرک نیمه شب.
باید برم مشقامو بنویسم پسرک نیمه شب.
امیدوارم موفق باشی پسرک نیمه شب.
همشو ctrl + v زدم پسرک نیمه شب.
تعجب نکن پسرک نیمه شب.
امیدوارم به زودی ببینمت پسرک نیمه شب.
موفق باشی پسرک نیمه شب.
امیدوارم هر چه زودتر صبح بشی پسرک نیمه شب.
برات ساعت کوک میکنم پسرک نیمه شب
نگران نباش پسرک نیمه شب
خواب نمی مونی پسرک نیمه شب
راستی نمیدونم فهمیدی یا نه پسرک نیمه شب
---------(سانسور )------- نیمه شب
اون نامردی کرد پسرک نیمه شب
ولی تو نامردی نکردی پسرک نیمه شب
خسته شدم پسرک نیمه شب
چرا عوض نمی شم پسرک نیمه شب؟
تو باز ممکنه صبح بشی پسرک نیمه شب
ولی من چی پسرک نیمه شب
اه پسرک نیمه شب
حالا دیگه واقعا تموم شدپسرک نیمه شب
آخه نگرانه ctrl و v ممم پسرک نیمه شب
خراب شدن پسرک نیمه شب
خدافظ پسرک نیمه شب
 
+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

این که خیلی عالیه ...


خانواده رابینسون وقتی پسرک اختراعش منفجر شد و کلی خامه پاشید روی صورتشون و در و دیوار خونه و همه چشماشون درشت شد و با ذوق و تعجب به پسرک همه با هم گفتن : این خیییلی عااالیه ، تو شکست خوردی  !!!

...

مرد داشت به پسرش تخته نرد یاد می داد. پسرک که اشتباه بازی می کرد میزد پس گردنش و می گفت : " گفتم درست بازی کن. " مرد دوست داشت وقتی تنهاست پای بازی داشته باشد.

پسر چشمانش تر شده بود. دماغش را بالا می کشید و تمام حواسش را جمع کرده بود تا درست بازی کند.
 
+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط آرین   | 

Midnight Boy 8


نور چشمهایش را شلاق می زد

شیشه ها آنقدر کثیف بود که آنطرفشان معلوم نبود

پرده ها را کشید

جعبه خاکستر را روی میز گذاشت

در با صدای جیر جیر بلندی باز شد

ملافه های سفید روی مبل ها ناگهان بلند شدند

پسرک صدای خنده های آشنا می شنید

جیغ های شیرین

خنده های کودکانه

چشم های درشت

بادکنک می دید

و احساس سبکی.

اما ملافه ها دوباره افتادند

اتاق باز تاریک و کثیف بود.

کسی در میزد

به طرف در رفت

هیچ کس نبود


+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط آرین   | 

Midnight Boy 7

 

پسرک توی رستوران قطار نشسته بود

قطار با سرعت بسیار کمی در حال حرکت بود

و فضا ساکت

همه از زیر پلک هایشان آرام و ترسناک به او خیره شده بودند

نوازنده ی توی واگن شروع به نواختن کرد

هر ثانیه یکبار روی یکی از تار های گیتارش می زد

یک ریتم ثابت

وپسرک فقط بیرون را نگاه میکرد

چشمش از پنجره جدا نمی شد

آنها به چیز هایی که درون سینه اش بود

 حسادت می کردند ...

 

... train

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

Midnight Boy 6

 

پسرک نیمه شب سالها بود از آنجا میگذشت

پشت فنس ها و سیم های خاردار

کنار ریل های قطار

جایی با سنگ های عمودی

درختی تنها و بزرگ بود

در تمام این سال ها فقط جای پای پسرک زیرش بود

اما این بار چهار جا فرو رفته بود

و پسرک دیگر نیامد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 8:43 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

Midnight Boy 5

 

پسرک نیمه شب چشم هایش افتاده بود

خانه گچی کوچکی روی زمین کشیده شده بود

همانجا نشست و

زندگی کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط آرین   | 

* Midnight Boy *

پسرک نیمه شب همیشه آرام بود با یک شلوار سیاه و گشاد و کفش های آل استار ساق کوتاه و یک سویشرت کدر راه راه ، موهای بلندش روی صورتش ریخته بود و سرش همیشه پایین و دستهایش در جیبش بود، همیشه ، فقط راه می رفت ... 


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط آرین   |